مهرادمهراد، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 16 روز سن داره
مينامينا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 19 روز سن داره

مهراد و مینا نشانه های رحمت خدا

اولین بوسه

دیشب عالیییییییییییییی بود مهراد من توی مراسم عقد خاله بهاره بسیارررررررررر تا بسیارررررررررر پسر خوبی بود و اصلا اذیت نکرد اولش رفته بود پیش باباش و آخرهای مراسم اومد پیش من و حسابییییییییییییییی هم شام خورد خیلی خیلی هم خوش اخلاق بود وقتی هم رفتیم خونه ............. بابایی بغلش کرده بود و آوردش پیش من و گفت مامان رو ببوس بعد مهراد کوچولو لباش رو گذاشت روی صورت منو و منو بوسیدددددددددددددد وایییییییییییی که چه خوشمزه و لطیف بودددددددد الهی من قربون پسرم برمممممممم باباش این کارو بهش یاد داده بود و من خیلی خیلی خوشم اومد ...
15 شهريور 1390

تغییر رفتار و ...

هر دوره از زندگی این بچه ها یه دنیایی مخصوص به خودش رو داره ......... مهراد من، پسر عزیز و دلبندم این روزا خیلی اذیته و من هم نمی دونم چه مشکلی داره..فقط و فقط نوازش و دلداری ازم برمیاد بی وقفه گریه می کنه و بیقراری.......... شاید شاید داره دندون درمیاره و شاید هم .... دیگه واقعا نگرانش شدم.........اما باباش میگه چیزیش نیست و مشکلی نداره دیگه پسرم حسابی راه میره .........همش به در اشاره می کنه و میگه الیی( یعنی کلید)...... دیشب طفلی داشت از کنار مبل رد میشد که بین میز و مبل افتاد و جیغش به آسمون رفت من تصور کردم چیزیش نشده ولی از نحوه جیغ زدنش معلوم بود که حتما اتفاقی افتاده........ وقتی دیدم دهنش پر از خونه یه لحظه میخواستم سکته کن...
14 شهريور 1390

شب بیست و سوم

نمی دونم چه سری بود تو این شبهای عزیز که مهراد حتی اگه سرشب میخوابید .بعدش بیدار می شد. دیشب یکی از شبهایی بود که توی ماه رمضان به احتمال زیاد شب قدر بوده   مهراد ساعت 11 خوابید و 11:30 بیدار شد و سرحال مشغول بازی شد............. فکر می کنم فرشته های خدا اومدن و پسرم رو بیدار کردن تا شب قدر خواب نباشه   من متحیر موندم که چه سری توی این شبها هستتتتت   مهراد بازی کرد و سجده رفت و کتاب خوند تا سحر شد......... سحر چشماش دیگه کم کم رفت روی هم من آرووم به مهراد گفتم....پسرم برای همه مادرهایی که چشم انتظار تولد بچه هاشونن و همه اونهایی که هنوز فرزندی ندارند دعا کن بعدش من بودم و خدای خودم و دنیایی که دیشب پیش چشمم ...
2 شهريور 1390

شب قدر

دیشب شب نوزدهم ماه مبارک رمضان بود. مثل هر شب میخواستم مهراد رو بخوابونم ولی نمی خوابید باباش گفت بزار بیدار باشه بچم میخواد شب زنده داری کنه ......... منم دیگه کاری باهاش نداشتم مهراد این ور و اونور می رفت و شیطونی می کرد ..........تا یه خوراکی می آوردیم که با باباش بخوریم ....زود خودش رو می رسوند...............مهر نماز ما رو برمی داشت و خودش سجده می کرد( اونم چه سجده ای کم مونده بود کله ملق بزنه) ساعت حدود دو و نیم بود که دیگه احساس کردم خوابش میاد.......... باباش بهش گفت پسرم تو شب زنده داری کله گنجیشکی کردی دیگه برو بخواب منم مهراد رو برداشتم و رفتیم تو اتاق خواب .......مهراد شیرش رو خورد و خوابیددددددددددد من دیشب همه ارزوها...
29 مرداد 1390

اولین قدمهاااااااااااااااا

                                                          خونه خاله معصومه افطاری دعوت بودیم......وقتی داشتیم می رفتیم ...مهراد توی ماشین خیلی خوشحال بود.................این روزا تو مهمونی های افطار به پسرم خیلی خوش می گذره و با دوستاش کلی بازی می کنه..... سر سفره افطار مهراد کلی نون و پنیر خورد و من توی دلم داشتم خدا رو به خاطر برکت های ماه رمضان شکر می کرد...
24 مرداد 1390

حمام

دیروز جمعه بود و پسری تا ساعت حدود 10 خوابیده بود. بعدشم که بیدار شد حسابی تو تخت غلط زد و با خرسیش بازی کرد. بعدش بردم عوضش کنم دیدم اووووووووووووووه چه خبره بلوز و شلوارش خیس آب بود............... بابایی هم که خونه نبود .................. خودم دست به کار شدم و مهراد رو بردم حمام(از اول تولدش همیشه باباش می بردش حمام)   گذاشتمش توی تشت و حسابی شستمش و یه دسته گل آوردم بیرون   خیلی بهش خوش گذشت و حسابی آب بازی کرد     دیروز جاتون خالی مهراد رو چسب دوقلو زده بودن به من به طرز وحشتناکی یقه منو چسبیده بود و نه شیر میخورد و نه غذا تنهای تنها با هم بودیم و حتی اجازه نمی داد من بشینم ......... هم...
15 مرداد 1390

اولین تجربه اداره با مهراد

دیروز از صبح تا ظهر تو اداره جلسه داشتم و عصر هم شیفت بودم.   بابایی هم که کار داشت و باید عصر می رفت و کاراش رو انجام بده   خاله هم که وقت نداشت مهراد رو بگیره منم مهراد رو زدم زیر بغلم و شیر و غذاش رو برداشتم و با هم اومدیم ادارهههههههههه  یه صندلی گذاشتم کنار صندلی خودم و مهراد رو هم نشوندم روش ........... تا نشست به قندون اشاره کرد و خواستش..............منم دادم دستش ..................هر چی خرما توش بود رو ریخت روی زمین بعد که خسته شد میخواست بندازتش زمین که به زحمت ازش گرفتم بعد هم یکی یکی وسایل روی میز رو ازم می گرفت و می انداخت روی زمین................اصلا نمی فهمیدم دارم چی می نویسم بردم دادمش به ه...
4 مرداد 1390