مهرادمهراد، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 16 روز سن داره
مينامينا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 19 روز سن داره

مهراد و مینا نشانه های رحمت خدا

یک سال و نیم با مهراد

یک سال و نیمه که هر روز رو با نگاه به تو شروع می کنم و به آخر می رسونم یک سال و نیمه که فکر و ذهن من مشغول به توست و لحظه ای آرامش بدون تو برای من محاله خنده ها و شادیهات توی خونه منو به اوج خوشبختی و نگاه عمیقت به فکر فرو میبره به عمق وجودت که از الان می دونم خیلی بزرگه و مطمئنم تو بزرگمردی خواهی شد........اینو توی نگاهت می خونم وقتی آغوشم رو برات باز می کنم و تو می پری تو بغلم و سرت رو میذاری روی شونه هام و میگی ماما ........ و باز میری عقب و دوباره دوباره این کارت رو تکرار می کنی..............گرمای وجودم رو بهت هدیه میدم و تو رو به قلبم می فشارم یک سال و نیمه که شبها چند ساعت خواب پشت سر هم نداشتم ........ اما دلم آرومه. چون تو ...
8 آذر 1390

سحر خیزی و بیداری

                                                   دوست دارم مهراد جونم.....تصویر بالا تقدیم به تو پسر نازدونم با عشق چند روزی میشه که بیخوابی زده به سرت......نه اینکه فکر کنی اصلا نمیخوابی ..........نه!!!!!!!!!!!!!!!!!! همیشه زیاد میخوابی ........ اما چند روزی میشه که ظهرها دیگه نمیخوابی و صبح زود هم بیداری........... و تا ساعت 11 شب برای خودت میگردی و راه میری و میخندی و بازی می کنی ....
2 آذر 1390

خواب ناز

مهراد جان روزهای زندگی در کنار تو خیلی زیبا و دوست داشتنیه...........خدایا شکرت خیلی خوبه که تو با همه جور میشی و به راحتی باهاشون میری بیرون...........این روزها به نظرم میرسه داری باز دندون درمیاری .......چون بدجور بی اشتها شدی و لثه هات هم متورم شدن......فکر کنم دندونای نیشت میخوان درآن.........امیدوارم که این دندونها راحت دربیان و زیاد اذیتت نکنن دیروز یکم ماست چکیده ریختم برات توی کاسه و دادم دستت بخوری .....چون دوست داری خودت غذا بخوری جالبه که برنج رو هم با مشت خودت میخوری.................. خلاصه که ماست ها رو به صورت و چشم و ابرو و موهات مالیدی.........................خاله مژگان نگران بود که چطور میخوام تمیزت کنم اما من اصلا ب...
21 آبان 1390

عکس های شانزده ماهگی

البته عکسا زیاد کیفیت ندارند به خوبی خودتون ببخشید ولی گفتم یه تنوعی بشه چند تا عکس از مهراد جیگر بزارم براتون                                                    نفس مامان این روزا ماشالله خیلی فهمیده شده : یه روز صدای در آسانسور اومد و یه بچه با گریه وارد سالن شد از اون روز هر وقت صدای در آسانسور رو می شنوه نگاهم میکنه و میگه نی نی یا صدای در خونه رو که می شنوه میگه بابا ب...
12 آبان 1390

تصمیم کبری

ای کاش همیشه اینقدر جرأت و جسارت داشتیم که حرفمون رو بدون ترس و با اعتماد به نفس بزنیم. ای کاش همیشه می تونستیم خودمون باشیم و نخوایم مطابق خواسته دیگران رفتار کنیم تا اونها ناراحت نشن وقتی می خوایم یکی دیگه باشیم خیلی سخته مدتها بود که دچار درگیری ذهنی بودم برای نحوه نگهداری از مهراد از اینکه صبح ها شیر و غذاش رو نمیخورد و پشت هم سرما میخورد ناراحت بودم و همه رو می گذاشتم به حساب جایی که صبح ها می رفت این ذهن درگیر حتی یه لحظه هم آرامش نداشت بیماری اخیر مهراد هم دیگه امونم رو بریده بود و تصمیم جدی گرفتم که براش پرستار بگیرم حتی تا جایی پیش رفتم که کارم رو رها کنم و خودم از عزیز دلم نگهداری کنم برزخ سختی بود.بعد از کلی مورد که به...
10 آبان 1390

دل نازک

پسر عزیز و مهربون و دل نازک من هیچ وقت نمی تونم اشک رو توی چشمات ببینم..........هیچ وقت نمی تونم ناراحتیت رو تحمل کنم تازگیها دل نازک شدی و تا یه ذره بلندتر بهت میگم مهراد......دیگه لب میزاری عزیز دلم حتی وقتی محکم با یه وسیله ای میزنی توی صورت بابا یا مامان یا دیگران............انتظار داری که بهت چیزی نگیم خوب تو این سن چیزی هم بگیم به قول کتاب مادر کافی خودمون رو خسته می کنیم چون تو باز کار خودت رو انجام میدی این هفته کلاً مهمون خاله مژگان و خاله بهاره بودی.........چون مادربزرگت اینا رفته بودن سفر اونجا خیلی بهت خوش میگذره و هر روز یه بازی جدید یاد میگیری..........وقتی میخوام بیارمت خونه لب میزاری و گریه می کنی و دلت نمیخواد ...
21 مهر 1390