مهرادمهراد، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 16 روز سن داره
مينامينا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 19 روز سن داره

مهراد و مینا نشانه های رحمت خدا

شیطونی های نفس من

مهراد چند روزی میشه که تب کرده................. با این که پیش خودمونه ........ولی این ویروس جدیده که چند روز تب می کنن رو گرفته. ولیییییییییییییییی فقط وقتی تبش بالا میره یکم از شیطونیهاش کم میشه................خیلی فضول شده و یکسره در حال فرار کردن و غش غش خندیدن و شیطونیه..............هر چی هم به دستش برسه می کوبه به این ور و اون ور و زیرزیرک یه نگاهی به من و باباش می کنه ببینه چه عکس العملی نشون میدیم از این که پوشکش رو عوض کنم خیلی بدش میاد و سفت بهم می چسبه اما خیلی وقته که دیگه پشت در wc زار نمیزنه و می شینه به انتظار تا بیایم بیرون دیشبم داشت حسابی فضولی میکرد وقتی خوابش گرفت رفت روی تخت و سرجاش خوابید..............کیف کردم...
13 مهر 1390

عاشق جمعه ها با مهرادم

سلام پسر همیشه سرحال و خندان من امروز بعد از یک هفته پرتلاش و پرکار ، پر از حس عشق و دوست داشتنم.....خوشحالم که فردا جمعه است و می تونم کنار تو باشم...با هم از خواب بیدارشیم و تموم روز رو در کنار هم باشیم...من مادری کنم تو هم دلبری..................هی بیای کنارم و با ناز بگی مامااااااااان امروز ظهر میخواستم کمی استراحت کنم تا دوباره بیام اداره ....چون شیفت بودم..............اما تو خوابت نمی اومد و همینطور بازی می کردی ............می رفتی توی حال و باز می اومدی توی اتاق و روی من شیرجه میزدی انگار خوابم برده بود که با احساس درد بیدار شدم..........تو با پاهات روی موهام ایستاده بودی و دنگ خوردی تو صورتم................بعدشم چنگ انداختی ب...
7 مهر 1390

واقعیات زندگی

  دلبندم بدان که: سه چیز در زندگی قابل برگشت نیست: - زمان    - کلمات     - موقعیت سه چیز در زندگی انسان را خراب می کند: - مواد مخدر   - غرور  - عصبانیت سه چیز انسان را می سازد:  - کار سخت   - صمیمیت   - تعهد سه چیز در زندگی بسیار ارزشمند است:  - عشق   - اعتماد به نفس   - دوستان تباهی زندگی بر سه اصل استوار است:  - حسرت دیروز   - اتلاف امروز   - ترس از فردا  
28 شهريور 1390

پانزده ماهگی

پانزده ماهگیت مبارک مهرادم بالاخره با تلاش فراوان و سعی و کوشش و به قول بابات با میان وعده های فراوان و گاهی زورکی تونستیم وزنت رو به یازده برسونیم...........البته ما که نه لطف خداست که رشد کردی و بزرگ شدی شانزده ماهگیت رو با وزن 11 کیلوگرم و قد 80 سانتیمتر شروع می کنی............. دیگه کم کم احساس می کنم که می تونم یه وقتهایی واسه خودم داشته باشم .................احساس می کنم که زحمتت کمتر شده و بار فکری و ذهنی من هم کم شده.................آخه ذهن من تمام مدت درگیر مسائل مربوط به تو هستش .......البته هنوزم همینطورم باور می کنی دارم تمرین می کنم که گاهی هم ذهنم رو خالی کنم و اجازه بدم تو برای خودت هر کاری که دوست داری بکنی .............
27 شهريور 1390

گرسنگی

پسر گلم رو دیروز بعد از هفت روز مصرف دارو بردم دکتر و خدا رو شکر خوب خوب شده بود باباش بهم می خندید می گفت بابا خوب شده دیگه برا چی بریم دکتر................ولی من باید مطمئن می شدم که گلم هیچ مشکلی نداره غذای مهراد رو هم برده بودیم و رفتیم توی پارک که غذاش رو بخوره کنار حوض پرنده ها نشستیم و مهراد کمی غذا خورد............بعد بابایی بردش یه دوری داد پسرم رو که هم حیوانات رو ببینه و هم اشتهاش باز بشه ........دوباره برگشتن و سانس بعدی غذاش رو خورد خلاااااااااااااااااصه برگشتیم خونه ........مهراد شیرش رو هم خورد با هم رفتیم بخوابیم دیدم مهراد گریه می کنه ..بغلش کردم کمی راه بردمش اما انگار قصد ساکت شدن نداشت............. گذاشتمش روی...
23 شهريور 1390

عکس های بعد از یکسالگی

این جا پسر خوشتیپ و خوردنی من رفته تو جعبه و داره بازی می کنه: اینجا هم صبح کله سحر توی ماشین از خواب بیدار شده و مات و مبهوت منو نگاه می کنه: اینجا هم شیطون بلا میخواست بره حمام ........همش درمیرفت و اینور و اونور فرار می کرد و میخندید تا باباش بگیرش و ببرش حمام: اینجا هم بعد از حمام لم داده و تلویزیون تماشا می کنه و گوش پاک کن میل میکنه( بقیه گوش پاک کن ها هم که توی دستشه...... می بینید کهههه): اینجا هم میخواستیم بریم مهمونی افطار: اینجا هم پسرم سر سفره افطار لقمه اندازه دهنش برداشته( قربونش برم): ...
16 شهريور 1390

تب و گلو درد

داشتیم بار و بندیل سفر رو می بستیم و می خواستیم بعد از دو سال بریم مسافرت دیشب مهراد رو بردیم دکتر برای چکاب.......... خدائیش علائم حادی نداشت که بفهمیم ممکنه سرما خورده باشه................گاهی کمی عطسه می کرد دکتر اول گوشش رو معاینه کرد و گفت مشکلی نداره ............. بعد سینش رو معاینه کرد و گفت خوبه.....تازه داشت خیالم راحت می شد که گلوش رو معاینه کرد و گفت واااااااای خیلی چرک کرده و متورم شده گفت کمی هم تب داره و کلی دارو براش نوشت الهی بمیررررررررررررررررم از دیشب دارم خودم رو ملامت می کنم و از مهراد بابت کوتاهی عذرخواهی می کنم پسر گلم مامان رو ببخش که زودتر متوجه نشده بود....... آخه تو طفلی که حرف نمی زنی دردت رو بگی قربونت ...
16 شهريور 1390