مهرادمهراد، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 12 روز سن داره
مينامينا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

مهراد و مینا نشانه های رحمت خدا

طعم انتخاب

دیروز رفتیم خیابون تا واسه خودم یه مانتو بخرم   اما چی شد؟؟؟؟ هر چی پول داشتیم واسه مهرادی بلوز و شلوار و اسباب بازی خریدیم و برگشتیم خونه   دیروز یه اتفاق جالبی افتاد : تا من مشغول انتخاب لباس برای مهراد بودم .....مهراد یه اسباب بازی از روی میز کار فروشنده پیدا کرده بود و محکم چسبیده بود بهش یه دایره بود با یه عالمه پا دور و برش ...........نمی دونم والا اسمش چی بود  من عروسک رو آروم از دست مهراد گرفتم و گذاشتم اون طرف که نبینه آقای فروشنده با یه لحنی گفت: خانوووووووووووووم لااقل بزارید توی مغازه دستش باشه واه واه انگار ما نمیخوایم چیزی برای بچه بخریم....اینقده بهم برخورد این صحنه رو که دیدم ..با خو...
18 خرداد 1390

اندیشه هاااااااا

این روزا دلم سخت گرفته   همه جا می نویسن باید بزاری پسرت مستقل بار بیاد تا در آینده هم تو راحت باشی و هم اون خیلی برام سخته من بدون مهراد حتی نفس کشیدن هم برام محاله به آینده فکر می کنم به روزهایی که پسرم به سن نوجوانی و جوانی میرسه و بعدش باید بره سربازی و بعدشم دیگه میره سراغ خونه و زندگیش   برای من سخته از پسرم دور بشم..............حالا که خودم بچه دارم حال مادر ش.و.ه.ر.م رو درک می کنم که هنوزم وقتی یه غذای خوب درست می کنه که می دونه پسرش دوست داره ......هر طوری باشه از اون غذا واسه پسرش میذاره و به دستش می رسونه حالا می فهمم که چرا وقتی من توی غربت درس می خوندم    مادرم یه غذا رو شاید ماه ها توی فری...
12 خرداد 1390

اولین دوست

اولین دوست مهراد جیگر، بهکام جونه پسر همسایمون، ٢ سال و چند ماهشه (دقیقا نمی دونم )                                                    خیلی خیلی دوست داشتنی و شیرین و البته خیلی خیلی خوشگله   روز جمعه اومده بود خونمون ........من دلم غش میره که دوباره بیاد تا وارد شد یه شیرجه زد روی مبل و بعدشم رفت توی اتاق خواب و چند بار بالا و پایین پرید ..........این نشونه خوشحالیش بود از این ...
8 خرداد 1390

مادر

مادر تو را چه بنامم که هیچ چیز یارای برابری با تو را ندارد کوهت ننامم که کوه پایداری و استقامت از تو آموخته رودت نخوانم که رود صداقت و پاکدامنی تو را به ارمغان برده آسمانت نخوانم که بسی بلندتر و رفیع تری و آسمان زیر گامهای توست ماه و خورشیدت ننامم که آن دو نور تو را به عاریت گرفته اند ستاره ات ندانم که آنان بی شمارند و تو بی همتا تو را نسترن و یاس و یاسمن نمی دانم که گل نیز عطر و بویش را از تو دارد آبشاران خروشان از مهر توست و دشت وسعت خویش را از قلبت گرفته مادر تو را با کدامین شعر و غزل بسرایم که در مقابل نامت شعر و غزل نیز عاجزند تو خود یک دنیا کلامی و یک عم...
3 خرداد 1390

ماجراهای مهراد گوگولی

امروز اول خرداده و من ناخودآگاه به گذشته سفر کردم یادمه دلم میخواست خرداد از تقویم سال 1389 حذف بشه و بعد از اردیبهشت فورا تیر بیاد. یادش بخیر با گذشت هر روز ضربان قلب من بیشتر میشد و همه وجودم پر بود از ترس و دلهره اینکه خردادماه چطور خواهد گذشت.....   اما حالا دل تو دلم نیست که به خرداد رسیدم......... چون عزیزانم در خرداد به دنیا اومدن .....هم مهراد و هم باباش     که حالا دیگه یه روزم نمی تونم بدون اونها زندگی کنم مهراد این روزها دلش میخواد مستقل باشه و خودش بخوره.........وقتی خوراکیهای انگشتی مثل سیب زمینی یا موز یا هر چیزی رو که بشه خودش برداره و بخوره جلوش میذارم ......لم میده جلوی تلویزی...
1 خرداد 1390

ورود به دوازده ماهگی

پسر گلم امروز وارد دوازدهمین ماه زندگیش میشه دیشب با بابایی دوتایی حسابی موهاش رو کوتاه کردیم و بعدش هم بابایی بردش حمام خلاصه که حسابیییییییی شبیه پسرها شد دیگه     عکس های مهمونی خونه مادربزرگ : اینجا حاضر شدیم و داشتیم می رفتیم خونه مادربزرگ که گفتیم یه عکس از پسر خوشتیپمون بگیریم:   (اینجا هنوز موهاش بلنده هااااااااا..........پسرم دستش رو زده به کمرش میگه من دارم بزرگ میشم دیگه)   توی این عکس از راست به چپ: دخترخاله کیمیا، پسرخاله شایان، مهراد .......پسرخاله مهرشادم توی عکس بود ولی چون به حرفم گوش نداد و ژست درستی نگرفت نتونستم عکسش رو بزارم)     یه روز من ...
27 ارديبهشت 1390

مهر نماز

از وقتی مهراد چهار دست و پا میره دیگه من نتونستم یه نمازی بخونم که توش دنبال مهر نگردم. تا مهراد می بینه چادر پوشیدم و میخوام نماز بخونم سریع خودش رو میرسونه و من هرچندتا مهری که بزارم جلوم، مهراد همه رو برای خودش بر میداره و کلی کیف می کنه وقتی می خوام برم به سجده به زحمت یکی از مهرها رو ازش می گیرم و تا سرم رو میزارم به سجده با دستش محکم سرم رو هل میده که مهر رو ببینه و برداره خلاصه که مکافاتی داریم ...........آخرای نماز که میشه دیگه کارمون به جنگ و دعوا میکشه از من بکش ...از مهراد بکش که بلکه یه مهری گیر بیارم و سجده برم دیشب که داشتم نماز می خوندم بچم یکی از مهرهای بزرگ رو برداشت و بلند کرد که به من بده..اما چون دستهای کوچ...
22 ارديبهشت 1390

می نویسم تا بماند

مهراد عزیز و شیرینم هر روز بیشتر نفسم به نفست بسته میشه و هر روز با درآغوش گرفتنت بیشتر احساس می کنم که به خدا نزدیکم عزیزم ، عشقم ، نفسم، زندگیم ، همه هستی من خدایااااااااااااا هزاران هزار بار تو را به خاطر موهبتی که به من عطا کردی سپاسگذارم. با همه شیطونیهات ، خرابکاریهات ، همه خنده های نازت و لوس کردنات عاشقتم پسرم دیگه می تونه شیشه شیرشو بگیره دستشو بخوره ........می تونه بای بای کنه ، مامانشو می بوسه و خودش رو مثل بچه گربه ها می ماله به صورتم قربون بی تابیهات وقت گرسنگیت برم مامان، قربون اوه اوه گفتن وقت بیدار شدنت از خواب برم دیگه پسرم همه چیزو میخواد. به عروسکای کوچیک خیلی علاقه داره و از اونها جدا نمیشه. وروجکم دیگه چی...
20 ارديبهشت 1390

سومین مروارید

سومین مروارید مهراد کوچولو یه هفته ای میشه دراومده ...اما نمی دونم چرا اشتهای گل پسرم خوب نمیشه   براش قطره آهن ویتانه که روی داره و برای اشتها خوبه رو هم گرفتم(قبلا دکترش تجویز کرده بود) اما فایده ای نداشت. دلم براش می سوزه که فقط می تونه سوپ بخوره .آخه هنوز خیلی کوچیکه....اما دلش غذاهای خوشمزه میخواد من واقعا مستاصل شدم و نمی دونم چی براش درست کنم. کاش این طفلی هم زودتر بزرگ بشه و بتونم انوااااااااااااع غذاهای خوشمزه برای مهراد جیگر درست کنم و پسرم لذت ببره از خوردنش. پ.ن : دندون چهارم پسری هم روز 90/2/14 بالاخره از زیر پوست زد بیرون ...
18 ارديبهشت 1390

سلامتی

مرصی دوستای خوبم بابت این همه مهربونی که در حق مهراد و من داشتید.   روز سه شنبه 90/2/13 مهراد رو بردیم بیمارستان.قرار بود دکتر ساعت 8 بیاد و عملش کنه اما شانس ما اون روز خیلی اتاق عمل شلوغ بود و توی چشم یه بچه شیش ساله یه تیکه شیشه رفته بود که مجبور بودن اونو اورژانسی عمل کنن. اینه که مهراد منتظر موند تا ساعت 9 صبح ...........حدود 9:15 دقیقه بود که مهراد رو تحویل اتاق عمل دادم.......و بعدش دیگه پشت در اتاق با بابایی موندیم و انتظار بود و انتظار....... ساعت ده صدام زدند ......رفتم داخل و دیدم مهرادم همینطور یکریز گریه می کنه.........نمی دونستم باید چیکار کنم........طفلکی تازه بهوش اومده بود و اصلا نمی تونست یه جا بمونه و حالش خی...
18 ارديبهشت 1390