مهرادمهراد، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 12 روز سن داره
مينامينا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 15 روز سن داره

مهراد و مینا نشانه های رحمت خدا

عکس های بعد از یکسالگی

این جا پسر خوشتیپ و خوردنی من رفته تو جعبه و داره بازی می کنه: اینجا هم صبح کله سحر توی ماشین از خواب بیدار شده و مات و مبهوت منو نگاه می کنه: اینجا هم شیطون بلا میخواست بره حمام ........همش درمیرفت و اینور و اونور فرار می کرد و میخندید تا باباش بگیرش و ببرش حمام: اینجا هم بعد از حمام لم داده و تلویزیون تماشا می کنه و گوش پاک کن میل میکنه( بقیه گوش پاک کن ها هم که توی دستشه...... می بینید کهههه): اینجا هم میخواستیم بریم مهمونی افطار: اینجا هم پسرم سر سفره افطار لقمه اندازه دهنش برداشته( قربونش برم): ...
16 شهريور 1390

تب و گلو درد

داشتیم بار و بندیل سفر رو می بستیم و می خواستیم بعد از دو سال بریم مسافرت دیشب مهراد رو بردیم دکتر برای چکاب.......... خدائیش علائم حادی نداشت که بفهمیم ممکنه سرما خورده باشه................گاهی کمی عطسه می کرد دکتر اول گوشش رو معاینه کرد و گفت مشکلی نداره ............. بعد سینش رو معاینه کرد و گفت خوبه.....تازه داشت خیالم راحت می شد که گلوش رو معاینه کرد و گفت واااااااای خیلی چرک کرده و متورم شده گفت کمی هم تب داره و کلی دارو براش نوشت الهی بمیررررررررررررررررم از دیشب دارم خودم رو ملامت می کنم و از مهراد بابت کوتاهی عذرخواهی می کنم پسر گلم مامان رو ببخش که زودتر متوجه نشده بود....... آخه تو طفلی که حرف نمی زنی دردت رو بگی قربونت ...
16 شهريور 1390

اولین بوسه

دیشب عالیییییییییییییی بود مهراد من توی مراسم عقد خاله بهاره بسیارررررررررر تا بسیارررررررررر پسر خوبی بود و اصلا اذیت نکرد اولش رفته بود پیش باباش و آخرهای مراسم اومد پیش من و حسابییییییییییییییی هم شام خورد خیلی خیلی هم خوش اخلاق بود وقتی هم رفتیم خونه ............. بابایی بغلش کرده بود و آوردش پیش من و گفت مامان رو ببوس بعد مهراد کوچولو لباش رو گذاشت روی صورت منو و منو بوسیدددددددددددددد وایییییییییییی که چه خوشمزه و لطیف بودددددددد الهی من قربون پسرم برمممممممم باباش این کارو بهش یاد داده بود و من خیلی خیلی خوشم اومد ...
15 شهريور 1390

تغییر رفتار و ...

هر دوره از زندگی این بچه ها یه دنیایی مخصوص به خودش رو داره ......... مهراد من، پسر عزیز و دلبندم این روزا خیلی اذیته و من هم نمی دونم چه مشکلی داره..فقط و فقط نوازش و دلداری ازم برمیاد بی وقفه گریه می کنه و بیقراری.......... شاید شاید داره دندون درمیاره و شاید هم .... دیگه واقعا نگرانش شدم.........اما باباش میگه چیزیش نیست و مشکلی نداره دیگه پسرم حسابی راه میره .........همش به در اشاره می کنه و میگه الیی( یعنی کلید)...... دیشب طفلی داشت از کنار مبل رد میشد که بین میز و مبل افتاد و جیغش به آسمون رفت من تصور کردم چیزیش نشده ولی از نحوه جیغ زدنش معلوم بود که حتما اتفاقی افتاده........ وقتی دیدم دهنش پر از خونه یه لحظه میخواستم سکته کن...
14 شهريور 1390

شب بیست و سوم

نمی دونم چه سری بود تو این شبهای عزیز که مهراد حتی اگه سرشب میخوابید .بعدش بیدار می شد. دیشب یکی از شبهایی بود که توی ماه رمضان به احتمال زیاد شب قدر بوده   مهراد ساعت 11 خوابید و 11:30 بیدار شد و سرحال مشغول بازی شد............. فکر می کنم فرشته های خدا اومدن و پسرم رو بیدار کردن تا شب قدر خواب نباشه   من متحیر موندم که چه سری توی این شبها هستتتتت   مهراد بازی کرد و سجده رفت و کتاب خوند تا سحر شد......... سحر چشماش دیگه کم کم رفت روی هم من آرووم به مهراد گفتم....پسرم برای همه مادرهایی که چشم انتظار تولد بچه هاشونن و همه اونهایی که هنوز فرزندی ندارند دعا کن بعدش من بودم و خدای خودم و دنیایی که دیشب پیش چشمم ...
2 شهريور 1390

شب قدر

دیشب شب نوزدهم ماه مبارک رمضان بود. مثل هر شب میخواستم مهراد رو بخوابونم ولی نمی خوابید باباش گفت بزار بیدار باشه بچم میخواد شب زنده داری کنه ......... منم دیگه کاری باهاش نداشتم مهراد این ور و اونور می رفت و شیطونی می کرد ..........تا یه خوراکی می آوردیم که با باباش بخوریم ....زود خودش رو می رسوند...............مهر نماز ما رو برمی داشت و خودش سجده می کرد( اونم چه سجده ای کم مونده بود کله ملق بزنه) ساعت حدود دو و نیم بود که دیگه احساس کردم خوابش میاد.......... باباش بهش گفت پسرم تو شب زنده داری کله گنجیشکی کردی دیگه برو بخواب منم مهراد رو برداشتم و رفتیم تو اتاق خواب .......مهراد شیرش رو خورد و خوابیددددددددددد من دیشب همه ارزوها...
29 مرداد 1390

اولین قدمهاااااااااااااااا

                                                          خونه خاله معصومه افطاری دعوت بودیم......وقتی داشتیم می رفتیم ...مهراد توی ماشین خیلی خوشحال بود.................این روزا تو مهمونی های افطار به پسرم خیلی خوش می گذره و با دوستاش کلی بازی می کنه..... سر سفره افطار مهراد کلی نون و پنیر خورد و من توی دلم داشتم خدا رو به خاطر برکت های ماه رمضان شکر می کرد...
24 مرداد 1390

حمام

دیروز جمعه بود و پسری تا ساعت حدود 10 خوابیده بود. بعدشم که بیدار شد حسابی تو تخت غلط زد و با خرسیش بازی کرد. بعدش بردم عوضش کنم دیدم اووووووووووووووه چه خبره بلوز و شلوارش خیس آب بود............... بابایی هم که خونه نبود .................. خودم دست به کار شدم و مهراد رو بردم حمام(از اول تولدش همیشه باباش می بردش حمام)   گذاشتمش توی تشت و حسابی شستمش و یه دسته گل آوردم بیرون   خیلی بهش خوش گذشت و حسابی آب بازی کرد     دیروز جاتون خالی مهراد رو چسب دوقلو زده بودن به من به طرز وحشتناکی یقه منو چسبیده بود و نه شیر میخورد و نه غذا تنهای تنها با هم بودیم و حتی اجازه نمی داد من بشینم ......... هم...
15 مرداد 1390

اولین تجربه اداره با مهراد

دیروز از صبح تا ظهر تو اداره جلسه داشتم و عصر هم شیفت بودم.   بابایی هم که کار داشت و باید عصر می رفت و کاراش رو انجام بده   خاله هم که وقت نداشت مهراد رو بگیره منم مهراد رو زدم زیر بغلم و شیر و غذاش رو برداشتم و با هم اومدیم ادارهههههههههه  یه صندلی گذاشتم کنار صندلی خودم و مهراد رو هم نشوندم روش ........... تا نشست به قندون اشاره کرد و خواستش..............منم دادم دستش ..................هر چی خرما توش بود رو ریخت روی زمین بعد که خسته شد میخواست بندازتش زمین که به زحمت ازش گرفتم بعد هم یکی یکی وسایل روی میز رو ازم می گرفت و می انداخت روی زمین................اصلا نمی فهمیدم دارم چی می نویسم بردم دادمش به ه...
4 مرداد 1390

سیزده ماهگی و پیشرفت های مهراد

       مهرادم سیزده ماهگیت مبارک پسرم( البته با دو روز تاخیر) ...............فردا هم تولد خودمه( اونم مبارکم باشه ) دو روز پیش یعنی دقیقا روزی که مهراد سیزده ماهه شد یه اتفاق جالبی افتاد........... من و مهراد صندلی عقب ماشین نشسته بودیم .............. بابایی پیاده شد و کمی موز خرید و گذاشت روی صندلی جلو   دیدم مهراد خودش رو می کشه سمت صندلی جلو .......... باباش گفت این موزها رو می خواد ..........منم یه دونه موز باز کردم و دادم دستش و چند دقیقه بعد با کمال تعجب دیدم تموم موز رو خودش خوردددددددددد...............شاخ درآوردم باباش می گفت  عصری هم اجازه نداد من غذاش رو گرم کنم ، سوپ سرد رو تند تند خو...
29 تير 1390