مهرادمهراد، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره
مينامينا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 14 روز سن داره

مهراد و مینا نشانه های رحمت خدا

سلام به سال 1394

اين روزهاي پاياني سال 1393 داره به خونه تكوني ميگذره. مينا و مهراد هم دوست دارن توي خونه تكوني كمكم كنند و هر جا من هستم اونها هم پيداشون ميشه و يه دستمالي برميدارن و مثلا كمك مي كنن..........مينا كه به دستمال قانع نيست و هر وسيله ي ديگه اي مثل شيشه پاك كن يا اسكاچ كه دستمه رو ميخواد. امسال مهراد معني پول رو ميفهمه يعني ميدونه براي خريدن چيزهايي كه دوست داره بايد پول بده. ديروز پول ها رو برداشته اومده پيشم ميگه مامان با قرمزها ميشه سك سك خريد يا با آبي ها (بغلش كردم و غرق بوسش كردم) خلاصه كه امسال خيلي خوشحاله كه عيدي پول ميگيره اين روزها مهراد خيلي خيلي پسر خوبي شده ..اخلاقش بهتر شده و خدارو شكر ديگه خيلي كم با مينا درگير مي...
24 اسفند 1393

10 جمله قابل تامل

1. باران كه ميبارد همه پرنده ها به دنبال سرپناهند ! اما عقاب براي اجتناب از خيس شدن بالاتر از ابرها پرواز مي كند! اين ديدگاه است كه تفاوت را خلق مي كند. 2. انسانهاي بزرگ، دو دل دارند ! دلي كه درد مي كشد و پنهان است و دلي كه ميخندد و آشكار است. 3. در مسابقه بين شير و آهو، بسياري از آهوها برنده مي شوند : چون شير براي غذا مي دود ولي آهو براي زندگي. پس هدف مهم تر از نياز است. 4. نعره هيچ شيري خانه چوبي مرا خراب نمي كند ، من از سكوت موريانه ها مي ترسم. 5. يك شمع روشن مي تواند هزاران شمع خاموش را روشن كند و ذره اي از نورش كاسته نشود. 6. مشكل فكرهاي بسته اين است كه دهانشان پيوسته باز است. ...
28 دی 1393

وروجكاي مامان

مهراد و ميناي عزيزتر از جانم سلام خوشگلاي مامان....اين روزها حسابي شيطون شديد و يه جاي سالم تو خونه نمونده. منم ديدم بچه داري و مرتب بودن و وسواس با هم زياد جور درنمياد كلا بيخيالتون شدم و شما دوتا تو خونه راحت راحتيد........ از رختخوابها گرفته تا لباساي خودتون تا وسايل توي كمدها (كه البته بيشتر كارتن خالي هستن و اسباب بازيهاي خودتون) همه رو ميريزيد بيرون و هر چي دوست داريد ميسازيد و بعدشم كه با هم سرگرميد. مهراد تو خيلي مينا رو اذيت مي كني ...........همش مشت ميزني تو شكمش و جاهاي ديگش..........واقعا دلم براي مينا ميسوزه چون طفلي كوچيكه و نميتونه از خودش دفاع كنه يه روز ميخواستم ازتون عكس بگيرم ..گفتم دستتو بنداز گردن آبجيت ........
21 دی 1393

تابستان 93 وروجك هاي من

روزها با مهراد عزيزم و ميناي نازنينم مي گذرن بعضي روزها خيلي سخت و طاقت فرسا و پر از شيطنت و داد و فرياد و بعضي روزها به آرامي و سبكي و نشاط وصف نشدني در كنار عزيزانم  وقتي مينا رو بغل مي كنم و اونم با عشق خودش رو در اغوشم فرو مي بره با همه ي وجودم لذتش رو سرمي كشم چون مي دونم كه اين روزها به زودي مي گذره و من ديگه بچه ي يك سال و اندي نخواهم داشت كه اينطوري بغلش كنم . سرگرمي مينا اينه كه تو يه فاصله اي از من مي ايسته و بعد مي دوه و خودش رو مي اندازه تو بغلم . چند وقتيه كه از همه جا بالا ميره ميره تا بالاترين نقطه ي موجود .........از هر چيزي جلوش باشه ميره بالا و بعضي وقتها ميديدم روي كابينته و از تعجب شاخ درمي آوردم ..هر چي چهارپايه ...
7 مهر 1393

آستين شلوار

دارم كف آشپزخونه رو مي شورم.... مينا مياد تو آشپزخونه . مهراد مي گه : واي مامان ديگه آستين شلوارش خيس شد.   خودش رفته دسشويي و پاهاش رو شسته .............مياد بيرون مي گه مامان آستين شلوارم خيس شد. مي خندم و با عشق نگاش مي كنم و مي گم: پسرگلم اون پاچه ي شلواره نه آستين و دوتايي با هم مي خنديم. ................................................................................................................................................. مينا به لطف خداوند 15 ماهه شده و بسيار شيرين. به دمپايي خيلي علاقه داره ..........تو خونه همش با دمپايي راه ميره ...جايي هم بريم اگر باشه حتما مي پوشه. دختر حرف گوش كنيه و بيشت...
25 مرداد 1393

بدون عنوان

ا ز زمزمه دل‌تنگیم، از همهمه بیزاریم نه طاقت خاموشی، نه میل سخن داریم آوار پریشانی‌ست، رو سوی چه بگریزیم؟ هنگامه‌ی حیرانی‌ست، خود را به که بسپاریم؟ تشویش هزار" آیا"، وسواس هزار"اما" ، کوریم و نمی‌بینیم، ورنه همه بیماریم دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته‌ست امروز که صف در صف خشکیده و بی‌باریم دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را تیغیم و نمی‌بریم، ابریم و نمی‌باریم ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب گفتند که بیدارید؟ گفتیم که بیداریم من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم حسین منز وی ...
13 مرداد 1393

چهارسالگي مهراد

ديروز پسركم چهارساله شد و من چهارساله كه بابت بودنش و داشتنش هرلحظه خدا رو شكر مي كنم. پسرك خوشگلم ميخوام كه بابت كم و كاستي هايي كه توي اين مدت ناخواسته برات گذاشتم منو ببخشي. دعاي هميشه ي من اينه كه تو رو هميشه در صدر ببينم و هميشه سرافراز و سربلند و باعزت نفس......... از خدا ميخوام كه بهترين ها رو در سرنوشتت رقم بزنه .   از خدا ميخوام كه كمكم كنه تا برات مادر خوبي باشم و درست تربيتت كنم ...... تو اميد زندگي مني و ايشالله هميشه سالم باشي عزيزم. در آستانه ي ورود به پنجمين سال زندگيت ديگه حسابي عاقل و فهميده شدي و حتي مواظب ابجيت هم هستي و اگه مينا جايي در حال خرابكاري باشه مياي و من و بابات رو خبر مي كني تا بريم برش داري...
28 خرداد 1393

پستي مخصوص مينا

                                              به تلاوت قرآن و نماز كه از تلويزيون پخش ميشه خيلي علاقه داري و گاهي اوقات نماز كه پخش ميشه تا آخرش ميشيني تماشا مي كني و تكون هم نميخوري فقط با صداهاي مختلفي كه از خودت درمياري همراهي مي كني و گاهي هم برمي گردي به من نگاه مي كني .............. وقتي منم سر نمازم همش بهم لبخند ميزني و با تسبيح بازي مي كني تا نمازم تموم بشه. تازگي ها ياد گرفتي كه وقتي حواسمون بهت نيست يا...
4 خرداد 1393

يك سالگي مينا جون و سفر به مشهد

مدتي بود كه تصميم داشتيم چند روزي بريم مشهد مقدس پابوس اقا امام رضا (ع) كه تقريبا اواسط ارديبهشت ماه قسمت شد و رفتيم. مينا بسيار تا بسيار دختر خوب و نازنيني بود و اصلا اذيت نكرد فقط اول كه راه افتاديم انگار به ماشين عادت نداشت يكم بيقرار بود و دلش ميخواست بره بيرون ولي بعدش ديگه بهتر شد.    مشهد كه رسيديم مهراد و كيميا هم با هم مشغول بودن و بازي ميكردن .شيطنتهاشون رو داشتن ولي خدا رو شكر از اون بكش بكش ها و گريه هايي كه بچه هاي كوچيك دارن وقتي به هم ميرسن خبري نبود و بي سر و صدا با هم بازي مي كردن و من به چندسال ديگه خيلي اميدوار شدم. اون مدتي كه مشهد بوديم سعي كردم جاهايي رو براي ديدن انتخاب كنم كه به مهراد و مينا خيلي خوش بگذره و حسا...
22 ارديبهشت 1393

ماشينو بزنم تو گاراژ

نشستي داري شامتو ميخوري بابا داره لباس مي پوشه .........مي گم كجا ميري؟ بابا مي گه دارم ميرم ماشينو بزنم تو گاراژ يه نگاهي به تو مي اندازم كه داري با عجله غذا ميخوري و مي گي مامان بقيش رو برام نگه دار من برم اونجا (اشاره به در خونه) زود برمي گردم. مي گم كجا ميخواي بري : ميخوام برم ماشينو بزنم تو گاراژ برمي گردم هر دو با هم مي خنديم به اين همه اعتماد به نفست .... ................................................................................................................................ برديمت پارك توحيد تا بازي كني همه وسايلو سوار شدي ............ آخرشم رفتي توي قايق هاي كوچيك سوار شدي برعكس پدال زده بودي و اينقدر تكون ميخ...
3 ارديبهشت 1393